تبليغاتX
عاشقانه

براي آشنايان آشنا باش

به پيماني كه بستي با وفا باش

چو يادت روز و شب در خاطرم هست

تو هم هر جا كه هستي ياد من باش

************************************************

زندگي مثل شطرنج است اگه بازي نكني ميگن بلد نيست

اگه بد بازي كني مي بازي اما...اگه خوب بازي كني

همه مي خوان شكستت بدن.

************************************************

سه چيز را دوست دارم،ماه،خورشيد و تو را

ماه را براي شبهايم، خورشيد را براي روزهايم

و تو را براي تك تك لحظه هايم.

************************************************

گل گلدون من شكسته در باد

تو بيا تا دلم نكرده فرياد

گل شب بو ديگه شب بو نمي ده

كي گل شب بو رو از شاخه چيده

گوشه ي آسمون ،پر رنگين كمون

من مث تاريكي ، تو مثل مهتاب

اگه باد از سر زلف تو نگذره

من ميرم گم ميشم تو جنگل خواب

گل گلدون من ،ماه ايوون من

از تو تنها شدم،چو ماهي از آب

گل هر آرزو ،رفته از رنگ و بو

من شدم رودخونه ، دلم يه مرداب

آسمون آبي ميشه ،اما گل خورشيد

رو شاخه هاي بيد ،دلش مي گيره

دره مهتابي مي شه ،اما گل مهتاب

از بركه هاي خواب ، بالا نمي ره

تو كه دست تكون مي دي

به ستاره جون مي دي

مي شكفه گل از گل باغ

وقتي چشمات هم مي آد

دو ستاره كم مي آد

مي سوزه شقايق از داغ

گل گلدون من ،ماه ايوون من

از تو تنها شدم،چو ماهي از آب

گل هر آرزو ،رفته از رنگ و بو

من شدم رودخونه ، دلم يه مرداب

************************************************

آنجا كه عشق فرمان ميدهد ، محال سر تعظيم فرود مي آورد.

*********************

باز كن پنجره را و به مهتاب بگو

صحنه ذهن كبوتر آبيست ، خواب گل مهتابي ست

اي نهايت در تو                              ابديت در تو

اي هميشه با من                          تا هميشه بودن

باز كن چشمت را                       تا كه گل باز شود

                       قصه زندگي آغاز شود

          تا كه از پنجره چشمانت عشق آغاز شود

                         تا دلم باز شود

دلم اينجا تنگ است              دلم اينجا سرد است

فصلها بي معني                        آسمان بي رنگ است

سرد سرد است اينجا               بااز كن پنجره را

باز كن چشمت را                  گرم كن جان مرا

*********************

+ نوشته شده توسط مهیار در یکشنبه هشتم بهمن 1385 و ساعت 22:37 |
دوستت دارم فرهادم
+ نوشته شده توسط مهیار در چهارشنبه بیستم دی 1385 و ساعت 22:18 |
دوستت دارم فرهادم
+ نوشته شده توسط مهیار در چهارشنبه بیستم دی 1385 و ساعت 22:16 |

تک و تنها...


   ای که بی تو خودمو تک و تنها می بینم

    هر جا که پا می زارم تو رو اونجا می بینم

    یادمه چشمای تو پر درد و غصه بود

    قصه غربت تو قد صد تا غصه بود

    یاد تو هر جا که هستم با منه

   داره عمر منو آتیش می زنه

   تو برام خورشید بودی

    توی این دنیای سرد

    گونه های خیسمو

    دستای تو پاک می کرد

   حالا اون دستا کجاس

    اون دو تا دستای خوب

  چرا بی صدا شده

   لب قصه های خوب

   من که باور ندارم

   اون همه خاطره مرد

   عاشق آسمونا

   پشت یک پنجره موند

    آسمون سنگی شده . . .

+ نوشته شده توسط مهیار در چهارشنبه بیستم دی 1385 و ساعت 22:11 |

قد قامت عشق

 

تو كه به ساحت نوشتار من آمده اي !

به ساحت عشق ، خنده و زندگي خوش آمدي !

همت بي‌پيرايگان بدرقه‌ي راه بلند تو باد !

بخوان ! به نام پروردگارت كه آفريد !

بخوان !

زير آبشار كلمات برو

و چشم‌هاي خود را شستو شو بده .

چشم‌ها را بايد شست ؛

جور ديگر بايد ديد .

آيينه‌ي جان را چنان صيقل بده كه خداوند سينه ات را كليد گنج‌هاي غيب و حكمت كند .

روشن شو و روشنايي شو .

با لطف ، قرين باش و با رفيق ، همنشين .

هرگز لباس دين به تن نكن كه فارغ‌البال به دنيا مشغول باشي .

با اهل زر و زور كه سرمه‌ي بي خبري در ديده‌ي ناپسنديده‌شان كشيده و عسل كسل از شرابخانه ابليس نوشيده‌اند، مياميز .

بي‌پيرايه باش .

با كساني كه سر بر بالين غفلت نهاده و غرور ، حجاب روزگارشان شده ، فرق داشته باش .

بيشتر آدمها ، بيگانه وار مي‌آيند و ديوانه‌وار مي روند ، اما تو ، آشنا بيا و فرزانه برو .

سالكي باش كه از عقاب خطرات روزمرگي گذشته و از آهنگ نهنگ دنيا گريخته ؛ گريزي شجاعانه ! تو با اين گريز ، به حبل متين كلام الهي مي آويزي و امر (( عاشقانه زندگي كن )) ! را امتثال مي نمايي .

از خاك برخيز ، گردن بيفراز و خود را نباز .

بدان كه اگر از دامان عشق بگريزي ، ديري نخواهد گذشت كه از نام و نامه‌ي حق روي بر خواهي تافت و به جامه و جام و غلام و حطام و مركب وستام مشغول خواهي شد .

بنابراين ، براي هميشه به دامان عشق درآويز و از سرچشمه‌ي عرفان بنوش .

هيچ گاه در دام كام گام مگذار .

عاشقي پيشه كن ، صبوري بورز .

اجر صبر تو ، شهد و شكري‌ست كه از شاخ نبات شهود به كامت خواهند ريخت .

بدين سان ، حقايق و دقايق‌دان مي‌شوي ؛ بي مشقت مجاهدت ، حقيقت مشاهدت مي‌يابي ؛ بي زحمت خيالي ، رحمت جمالي مي بيني ، بي تربيت ، به تزكيت مي رسي و به حق مي تواني ادعا كني : ((‌ادّبني ربّي ))

فهمي عاشقانه از هستي داشته باش .

نه از ترس آتش دوزخ و نه به طمع نعمات بهشت ، بلكه عاشقانه از خدا و عشق و زندگي سخن بگو .

بدان : كساني كه به طمع بهشت از هواي نفس گذشتند ، ميراث ابلهي بردند ؛ چنانكه خواجه‌ي موجودات خبر داده است : (( اكثر اهل الجنه البله . )) هيچ گاه طعم طمع را امتحان نكن ، فريفته‌ي آوازه‌ي آز نشو و دست نيازمندي از آستين آزمندي بيرون بياور .

حتي اگر بي‌برگي ، تو را با مرگ گوشمالي دهد ، هرگز آزادي را به بندگي مفروش .

دمساز عشق و دلباز صدق باش ؛

قناعت پيشه كن و از بي‌طمعي توشه اي بساز .

دنيا ، جلوه‌ي حضرت حق است .

بنابراين ، ستايشگر زمين و زندگي باش .

عقل خويش را از عقيله‌ي فنا رها كن ، قباي بقا بپوش . دل را خلعت صدق بده و تاج جنون بر سر عشق بگذار . تو از درياي حقيقت مي‌آيي و هزاران درّ ناسفته در صدف دل داري .

بگذار در هر اشارت تو بشارتي باشد براي آدم‌ها . راه يافتن به دامنه‌هاي باغ عرفان همّت مي خواهد .

بديهي‌ست خفاش ، مانند سيمرغ نتواند بود .

گنگ با دل تنگ و پاي لنگ ، بر بساط هفت رنگ امير گنگ ، رقاصي نتواند كرد .

زهره’ زهر بر اين گلشن روشن ، آب شود ، و چون خورشيد جهان ، چادر منير روز را در روي شب كشد ، شب پرك را به عجز ديده ، معذور دارد .

اگر به حريم حرم روشنايي راه يابي ، جام جانت بي فتوح رها نخواهد شد .

شست و شو كن و به باغ حقيقت ، عشق و زيبايي وارد شو .

اينجا ، خانه‌ي خمار است و پناهگاه عاشقان و رندان و عياران .

اگر به باغ رويان عشق و عرفان قدم بگذاري ، با دامني پر از گل‌هاي رنگارنگ بيرون مي آيي ؛ گل‌هايي كه رايحه‌ي خدا ، عشق ، دوستي ، خوبي ، تسليم و رضا دارند .

 

دنيا ، جلوه حضرت حق است .

بنابراين ، ستايشگر زمين و زندگي باش .

+ نوشته شده توسط مهیار در چهارشنبه بیستم دی 1385 و ساعت 22:11 |

من غريبه ديروزم ، آشناي امروز وفراموش شده فردا .... پس درآشنايي امروز مينگرم تا در فراموشي فردا يادم كني.
 
 
نمي نويسم .... چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني! حرف نمي زنم .... چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي! نگاهت نمي کنم ...... چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني! صدايت نمي زنم ..... زيرا اشک هاي من براي تو بي فايده است! فقط مي خندم ...... چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام
 
 
لحظه در سوگ تو غمناكترين مرثيه را مي خواند و تو آواز بزرگ جهش حنجره را به گلو خشكاندي
و تو هر گز نگشادي قلمت را به هواداري دل و به افسانه سپردي تو مرا ...

 

هیچ وقت تورا نخواهم بخشید...

 

+ نوشته شده توسط مهیار در چهارشنبه بیستم دی 1385 و ساعت 22:10 |


Powered By
BLOGFA.COM